داستان برنده اول تا سوم

داستان اول - مرتضی عسگری

چندوقت پیش از رادیواستان با من تماس گرفتن برای مصاحبه. از قضا من با دوتا از دوستام با ماشین تو جاده بودم. خلاصه بگم تماس گرفتند و دوستام صدای رادیو رو زیاد کردن و مجری هم گفت اگه میشه کمش کن. دوستام گفتن برو بیرون ماشین ما میخایم صدات از رادیو گوش بدیم. حالا ساعت نه و نیم شب هست و خارج شهریم نزدیک یه روستا. من رفتم پایین و شروع کردم حرف زدن و این دوستام سعی در خندوندن من داشتند. منم بخاطر همین از ماشین دور شدم همینجور که ازونجا دور میشدم و داشتم حرف میزدم یهو دیدم چهار تا سگ گردن کلفت با صداهای وحشتناک دارن به سمتم میان. من بدو اونا بدو و همزمان حرف هم میزدم. رسیدم به ماشین این دوستای بدجنس من در ماشین قفل کردن و منو با سگها بیرون تنها گذاشتند و صدای قهقه خنده هاشون میشنیدم و مجری فکر کرد ما داریم مسخره بازی در میاریم کلی شاکی شد و قطع کرد و در ادامه برنامش یه نطق بلندبالایی برعلیه من انجام داد. دیگه جواب تلفنم ندادن که ندادن. ازون تاریخ به بعد هروقت سگ میبینم یاد رادیو و مصاحبه و فرار میفتم.
دوستون دارم خندوانه ای های عزیز🌹

داستان دوم - المیرا اسمعیلی

منو برادرم با هم مهد کودک میرفتیم. یه روز دیدم داداشم داره تو حیاطِ مهد به دوستاش فنّی رو یاد میده که شب قبلش توی فیلم پلیسی دیده بودیم. منم جوگیرشدم سریع رفتم تو کلاس به دخترا گفتم بیاین تا یه فنّ جدید یادتون بدم و شروع کردم به آب و تاب دادن که این فن خیلی خاصه و هرکسی تو دنیا بلدش نیست.
در این میان ابلهی پرسید: پس تو چجوری یادش گرفتی؟!
گفتم یکی از فامیلای ما تو خارج پلیسه، اون یادمون داده.
پرسیدم کی میاد یادش بدم؟ هیشکی نیومد جلو جز نُنُرترین بچۀ کلاسمون سارا! که اونم تا خواستم فنّو اجرا کنم جا زدو گفت نمی خوام. اما من چون شدیداً دلم میخواست این حرکتو رو یه نفر پیاده کنم و داوطلب دیگه ای هم نبود، با وجودِ مخالفت و مقاومتِ سارا دستشو نصفه و نیمه تابوندم. خوشبختانه اونچه در عمل اجرا شد با فنّ توی ذهنِ من فرسنگها فاصله داشت ولی خب بهرحال جیغش رفت هوا و زد زیرِ گریه. منم الفرار به سمتِ حیاط. از شانس بد دیدم مدیر و همۀ مربیانِ مهد تو حیاطن.😲 یه لحظه فکر کردم جمع شدن منو بگیرن اما خیلی زود فهمیدم اینطور نیس. داداشِ عزیزم به دوستش گفته بوده:《بذار اول دستتو از لای نرده ها رد کنم بعد بتابونمش تا باحالتر بشه.》و بخاطرِ همین ابتکارش💡 جوری دستِ طرفو گیر انداخته بود که مربیا هرکاری میکردن نمیتونستن درِش بیارن.
در همین گیرودار خبرِ شاهکار منم به گوششون رسید و قوزِ بالا قوز شد...🙈
یادمه سارا رو واقعاً با مکافات آروم کردن. واسه درآوردنِ دستِ پسره هم آخر مجبور شدن یه تیکه از نرده رو بِبُرن.
اون روز منو برادرم بعنوانِ مجازات کلِ زمان کلاسمونو رو به دیوار نشستیم. فرداشم اولیامونو خواستن و بهشون تأکید کردن که دیگه نباید بذارن ما فیلم جنگی، پلیسی و یا هر چیزی که تو این مایه هاس ببینیم چون اصلاً جَنبشو نداریم.🙊
نتیجۀ اخلاقیِ ماجرا:
۱- هیچ وقت فنونِ رزمیِ توی فیلمارو روی دوستاتون اجرا نکنید.
۲- اگه اصرار داشتید که یادشون بدید خواهشاً در حینِ آموزش از خودتون هیچ خلاقیتی بُروز ندید.💡🚫
۳- همیشه صداقت را در زندگی پیشۀ خود سازید.😁

داستان سوم - مهدی شاهسواری

راهنمایی که بودیم یه سری سرکلاس ادبیات نشسته بودیم و استاد(معلم ما استاد دانشگاه بود)هم داشت در مورد قالب شعر و نوع تشخیص اون درس میداد و گفت که واسه امتحان ۲ نمره ای ازش میاد و ادامه داد: (بچه ها نظامی توی این قسمت از سعدی و فردوسی پیروی میکرده)
که ناگه دنی(دانیال) یکی از هم کلاسیام با قیافه ای مبتکرانه از استاد پرسید؟؟؟:اقا این سعد و فردوس هم عجب ادمای بیکاری بودن با این که یه ارتش زیر دستشون بوده نشستن شعر نوشتن 😯
یه دفه اسی (استاد) تو فکر فرو رفت و گفت واقعا واستون متاسفم که کل مغزتون ۱ مگابایت.نصفش ویرووس نصف دیگشم هنگه!!!😁 پسرم اون الیاس ابن یوسف نظامی گنجوی نه ارتش سپاه شاسگول جان و بعدم سرتیتر درس عوض کرد و دیگه هم از این مبحث در امتحاناتش دیده نشد و میگن مدرک استادیشم پاره کردع و میگه من دخترخانومیم که توی مهد فسقلی ها بچه ها رو سرگرم میکنه!😂😂😂

5 خرداد 1397 12:59